.....................



شعر چراغ چشم تو فریدون مشیری

 

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

 


تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق ، سرگشته ، روی گردابم !

 

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو ؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه !

 

کدام نشأه دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند ،

به رقص می آیند ،

سرود می خوانند !

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟

 

ترا به هرچه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .

 

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست !

تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

ادامه مطلب
کلمات کلیدی : شعر چراغ چشم تو فریدون مشیری

نوشته شده توسط نازی در ۱۳۸٩/٢/۳۱ و ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ

نظرات ()


.:: Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by poetry616 ::.
.:: Design By :
wWw.Theme-Designer.Com ::.



درباره :
ایمیل :

پروفایل مدیر : نازی



شعر کوچه فریدون مشیری (۱)

شعر چراغ چشم تو فریدون مشیری (۱)

شعر گریز و درد از فروغ فرخزاد (۱)

شعر آخرین جرعه ی این جام فریدون مشیری (۱)

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است (۱)

شعر زندگی فروغ فرخزاد (۱)

شعر هدیه فروغ فرخزاد (۱)

شعر سپیده ی عشق فروغ فرخزاد (۱)
















»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin