.....................



شعر گریز و درد از فروغ فرخزاد

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 


رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم  

 

ادامه مطلب
کلمات کلیدی : شعر گریز و درد از فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط نازی در ۱۳۸٩/٢/۳۱ و ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ

نظرات ()


.:: Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by poetry616 ::.
.:: Design By :
wWw.Theme-Designer.Com ::.



درباره :
ایمیل :

پروفایل مدیر : نازی



شعر کوچه فریدون مشیری (۱)

شعر چراغ چشم تو فریدون مشیری (۱)

شعر گریز و درد از فروغ فرخزاد (۱)

شعر آخرین جرعه ی این جام فریدون مشیری (۱)

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است (۱)

شعر زندگی فروغ فرخزاد (۱)

شعر هدیه فروغ فرخزاد (۱)

شعر سپیده ی عشق فروغ فرخزاد (۱)
















»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin