شعر گریز و درد از فروغ فرخزاد

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم  

 

/ 1 نظر / 526 بازدید
سرو ناز

تاچشم من حریص تماشای تو شده آرامشم ربوده دلم زیر و روشده با بال عاشقانه یی امید ها به اوج پرواز کردن ِ چقدر آرزو شده هو هو نسیم عطرکی پیچیده در هوا؟ عطر ِ که بهترین ِ هزاران بو شده در متن زندگانیی من عشق اینچنین با حس بکر عاطفه ها روبرو شده صد نوبهار میدمی ام مژده آمدن آوای صد موسیچه نوای گلو شده پُر خواهشم کند به تمنای دیدن ِ آن چشمها که رابطه ِ گفتگو شده